آیدا نوابی، پژوهشگر جامعهشناسی
از موضوعاتی که در جنگ معنا مییابد موضوع مراقبت است. مراقبت فقط به معنای درمان یا کمکرسانی نیست؛ طیفی از کنشها را در بر میگیرد که به حفظ، ادامهدادن و قابل تحمل کردن زندگی مربوطاند. گاهی بسیار مادی و ملموس است، مثل غذا دادن، پناه دادن، رسیدگی به بدن، و گاهی کاملاً نامرئیتر همچون گوش دادن، همراهی کردن، کاهش اضطراب، یا حتی فقط «حاضر بودن» کنار دیگری است.
در این معنا، مراقبت همیشه با نوعی توجه به دیگری گره خورده است. اما این توجه لزوماً بیتنش یا کاملاً داوطلبانه نیست. میتواند از دل ضرورت بیرون بیاید، از احساس مسئولیت، از وابستگی متقابل، یا حتی از شرایطی که انتخاب را محدود میکند. به همین دلیل، مراقبت را نمیشود صرفاً یک عمل اخلاقیِ فردی یا یک احساس مثبت در نظر گرفت؛ بیشتر شبیه یک رابطه است، رابطهای که در آن آدمها بهنوعی به هم گره میخورند تا زندگی، در حدی، ادامه پیدا کند.
وقتی این نگاه را به سطح جمعی میبریم، مراقبت بهتدریج از یک کنش پراکنده به کنشی نظمپذیر تبدیل میشود. یعنی فقط این نیست که «کسی به کسی کمک میکند»، بلکه مجموعهای از کارها، نقشها و انتظارات شکل میگیرد: چه کسی مراقبت میکند، از چه کسی، در چه زمانی، و با چه امکاناتی. اینجاست که میتوان از «کار نهادی به مثابه مراقبت» صحبت کرد؛ نه فقط در معنای نهادهای رسمی، بلکه در هر جایی که این کنشها بهصورت نسبتاً پایدار و قابل اتکا سازمان پیدا میکنند.
در اینجا یک جابهجایی مهم رخ میدهد؛ مراقبت از یک واکنش فردی به یک «کار» تبدیل میشود. کاری که نیاز به هماهنگی دارد، تقسیم میشود، تکرار میشود، و حتی گاهی بر اساس اولویتها تنظیم میشود. در عین حال، این کار میتواند کاملاً غیررسمی باشد؛ در یک جمع دوستانه، در میان همسایهها، در گروهی که بدون ساختار مشخص شکل گرفته است. یعنی نهادی بودن، لزوماً به معنای رسمی بودن نیست، بلکه به این برمیگردد که این کنشها چگونه به یک الگوی نسبتاً پایدار تبدیل میشوند.
اما جنگ شرایطی ایجاد میکند که در آن، مراقبت دیگر یک امکان انتخابی یا حاشیهای نیست، بلکه به ضرورتی روزمره تبدیل میشود. شرایطی که در آن نهادها با بحرانهای فشرده، کمبود منابع و فوریتهای مداوم مواجهاند. در چنین وضعیتی، مراقبت نهادی به یک ضرورت حیاتی تبدیل میشود، اما همزمان تحت فشار شدیدی قرار میگیرد. آنچه پیشتر بهصورت نسبی پایدار و قابل پیشبینی بود، اکنون باید در شرایط بیثبات، پراکنده و اغلب خشونتآمیز عمل کند.در نتیجه، اشکال مختلف مراقبت، بهویژه آنهایی که غیررسمی و مبتنی بر رابطهاند، اهمیت بیشتری پیدا میکنند.
اما دقیقاً همینجا یک مسئله ظاهر میشود؛ بخش بزرگی از این مراقبت، با وجود نقش حیاتیاش، در سطح روایت و شناخت اجتماعی پنهان میماند. چون نه در قالب نهادهای رسمی قرار میگیرد، نه بهراحتی قابل اندازهگیری است، و نه در چارچوبهای رایج گزارشنویسی جا میگیرد. در حالی که همین شبکههای غیررسمی، اغلب بار قابلتوجهی از تداوم زندگی را به دوش میکشند. در نتیجه، ما با یک وضعیت دوگانه روبهرو هستیم: از یک سو، کار نهادیِ غیررسمی بهطور واقعی و مؤثر در جریان است و بخشی از بار مراقبت را به دوش میکشد؛ از سوی دیگر، بهدلیل نبودِ صورتبندی، ثبت یا حتی بهرسمیتشناسی، در سطح شناخت و سیاستگذاری تقریباً غایب است. این غیبت فقط یک مسئله نظری نیست، بلکه پیامدهای عملی هم دارد: چیزی که دیده نمیشود، بهسختی میتواند تقویت، حمایت یا حتی حفظ شود.
به این ترتیب، مسئله دیگر فقط این نیست که «مراقبت چیست» یا «چه کسی مراقبت میکند»، بلکه این است که چگونه میتوان آن بخش از مراقبت را که از قبل وجود دارد اما کمتر دیده میشود، به سطحی از شناسایی و پیوند رساند که هم پایدارتر شود و هم همچنان زنده و موقعیتی باقی بماند. این همان نقطهای است که بحث کار نهادی—در معنای گسترده و غیررسمیاش—به میانجی جنگ به یک مسئله قابل تأمل تبدیل میشود.
این است که مراقبت فقط از بالا و از سوی نهادهای رسمی سازماندهی نمیشود. بخش بزرگی از آن در سطحی شکل میگیرد که کمتر دیده و کمتر روایت میشود: در جمعهای کوچک، در روابط همسایگی، در دوستیها، در گروههای موقتی که برای پاسخ به یک نیاز فوری شکل میگیرند. جایی که کسی غذا تقسیم میکند، کسی مراقب بچهها میشود، کسی خبرها را منتقل میکند، و کسی فقط کنار دیگری میماند. اینها همه شکلهایی از مراقبتاند، اما معمولاً بهعنوان «کار نهادی» شناخته نمیشوند.
از سوی دیگر، جنگ باعث بازتعریف سوژه «نیازمند مراقبت» نیز میشود. گروههایی که پیشتر در حاشیه توجه بودند—مانند سالمندان، کودکان، یا زنان باردار—در مرکز سیاستهای مراقبتی قرار میگیرند، اما این توجه لزوماً به معنای بهرسمیتشناختن عاملیت آنها نیست. بلکه اغلب این گروهها بهعنوان «ابژههای آسیبپذیر» بازنمایی میشوند که نیازمند مداخله نهادی هستند. این بازنمایی، اگرچه منابع را به سمت آنها هدایت میکند، اما میتواند به نوعی بیصدا کردن تجربه زیسته آنها نیز منجر شود. در عین حال، نباید از نقش خلاقانه و حتی مقاومتی که در دل این نهادها شکل میگیرد غافل شد. کارگزاران نهادی مانند پرستاران، مددکاران اجتماعی یا داوطلبان، اغلب در مواجهه با محدودیتهای ساختاری، تلاش میکنند اشکال انعطافپذیرتری از مراقبت را ایجاد کنند. آنها ممکن است پروتکلها را تعدیل کنند، منابع را بهطور غیررسمی بازتوزیع کنند یا روابطی مبتنی بر همدلی و اعتماد ایجاد کنند که فراتر از چارچوبهای رسمی است. در این معنا، نهادها صرفاً ابزارهای کنترل نیستند، بلکه میدانهایی هستند که در آنها اشکال مختلفی از مراقبت، از رسمی تا غیررسمی، در تعامل و تنش با یکدیگر شکل میگیرند.
بنابراین، میتوان طرح مسئله را اینگونه صورتبندی کرد: در تجربه جنگ، چگونه میتوان میان نامرئیبودن و بیشازحد رسمیکردن تعادل ایجاد کرد؟ چگونه میتوان کار نهادیِ غیررسمیِ مبتنی بر مراقبت را به سطحی از شناسایی و انسجام رساند که قابل اتکاتر شود، بدون آنکه به یک سازوکار خشک و از بالا تبدیل شود؟ و در نهایت، چه نوع روایتهایی لازم است تا این اشکال از مراقبت، از حاشیه به متن بیایند و بهعنوان بخشی از واقعیت اجتماعی جنگ فهم شوند؟ این نقطه، جایی است که مسئله نه صرفاً تعریف «مراقبت» یا «نهاد»، بلکه امکان دیدن، صورتبندی و تقویت آن چیزی است که از قبل در جریان است اما کمتر به زبان آمده است.

